باورت میشه؟ باورت میشه داستانی که واسه تولد پارسالم ساختی واقعی شده؟
و تو حالا اونجایی رویا ... جایی که میخواستی....برو دنبال آرزوهات دختر...دوست دارم
واااای چه همه وقته ننوشتم.......
تو این چند وقت اتفاقات بسی زیادی افتاده که یکیش اومدن پرستو به خانواده هستش...پرستوی عمه
11 آبان 1390 به دنیا اومد....البته هنوز بنده رویتشون نکردم ( غیر از عکس و وب کم و... اصل کار بغل کردن و چلوندنشه....
)چون ایشون سوییس تشریف دارن (قربونش بشم من به عمش رفته از بس باکلاسه
)
و دیگه اینکه ....آها مهر هم رفتیم عروسی شیرین و چون عروس کارگردان و داماد تدوینگر و خلاصه سینمایی بودن عروسیشونم تو شهرک سینمایی تو گراند هتل بود....و کلی حال کردیم با خیابون لاله زارش... و کلی فکر کردیم که چطور لیلا حاتمی با اون کفشای پاشنه بلند چست و چابک راه میرفت...و در آخر مجلس هم یک ماشین قدیمی اومد جلوی هتل و رانندش دقیقا به همین صورت
بود و ماشینو پارک کرد و آهنگ داش داش رو گذاشت و رقصید....چه رقصیییییی.....خیلی باحال بود....بعدهم عروس دومادو با همون ماشین برد خونه مامان عروس.....ما هم پشت ماشین عروس خوشحال با سرعت 40 تا میرفتیم 
چند روز بعدشم رفتیم خونشون....مثل گالری بود....به شیرین گفتیم باید ورودی بگیری واسه خونت....و بعد هم بحث کشیده شد به رضا بابک....شوهرش اسماعیل گفت دوستمه و اینا خونشونم همین نزدیکه....من و رویا هم ذوقیدیم و گفتیم زنگ بزن....اونم زنگ زد بهش رو آیفن گذاشت....عزیزم....خیلی دوستش دارم...مخصوصا تو خانه ما.....صداش ولی افسرده بود....خلاصه گفت امروز نمیتونه بیاد
.....ما هم فرداش داشتیم میرفتیم دیگه نشد ببینیمش خلاصه....هییییییییییی.gif)
و دیگه اینکه دیشب داشتم سوتی میددم در حد بنززززززززززززز
قضیه اینه که من ابروهام فاصلش زیاد شده بود بینش.....واسه همین گذاشتم در بیاد و برای همین بسیار چهرم شبیهه دوران زیبای دبیرستان
شده بود ....در هر صورت دیشب رفتم آرایشگاه.....رفتم ماشینو پارک کنم....دیدم تو کوچه جا نیست...دور زدم دیدم بازم نیست
دیگه دور سوم رو بیخیال شدم و اومدم سر تقاطع کوچه و خیابون اصلی پارک کردم....بعد خوشحال از اینکه جا پیدا کردم پیاده شدم
دیدم به به....ماشین نیم میلیمتر با جوب به عرض 1 متر فاصله داره..
اول اینجوری بودم.gif)
بعد اینجوری
بعد ![]()
بعد
و بعد
و در آخر 
پی نوشت: دیشب با مامان بیرون بودیم مغازه ها رو میگشتیم....یه مغازه کیف و کفش بود نوشته بود 23....رفتیم تو....مامانم نگا کردن میگن اینا 23 تومنه...آقاهه یه چیزی گفت منم فکر کردم گفته کیفا....به مامانم میگم کدوما 23 تومنه....مامانم میگن اسم مغازشه 23![]()
اسم قحطی بود آخه
من برم که کارای دانشگام بسی مونده
بای بای
مکان: آشپزخونمون
زمان: 45 دقیقه پیش
من و مامان و آریا(پسردایی 5...6 سالم) دور میز نشستیم و مشغول خوردن صبحانه ایم.
مامان: آریا جان شیرتو باید بخوری که بزرگ شی ایشاا.... قد بلند شی....آقای دکتر خوش تیپ
آریا: من نمیخوام دکتر شم
مامان: پس میخوای چکاره شی؟
آریا: میخوام بابا شم
مامان: خب بابا بشی بعد باید سر کار هم بری
من: مثل بابات...بابای تو هم سر کار میره
آریا: خب میخوام مثل بابا برم آزماشگاه
مامان: پس میخوای دکتر بشی دیگه
آریا: نه مثل مامانم خون بند ناف(خون بند ناف بگیره منظورشه)
مامان:نمیخوای مثل عمو منوچهر....فرشید جون....ویدا جون(هی وااااای من) مهندس شی
آریا: مهندس چیه؟
مامان:یعنی خونه بسازی
آریا: نمیدونم همشو دوست دارم
مامان: حالا میخوای بابا شی میخوای چند تا بچه داشته باشی؟
آریا: 2 تا دختر
مامان:اسماشونو چی میذاری
آریا: نه یه دختر یه پسر
آریا(یک کم فکر میکنه): رژان و کیانا (همون نظرش رو دو تا دختره مثکه)
آریا: میخوام اسباب بازیامو نگه دارم واسه بچه هام
......
دیشب دایی محسن و خاله تکتم(خانم داییم)و آریا و رومینا پیش ما خوابیدن.....روزای آخره....جمعه صبح دارن میرن...کی فکرشو میکرد که عکسایی که حمید تو خواب از آریا و رومینا بگیره میتونه سرنوشتشونو عوض کنه و...و حالا دیگه موقع رفتنشونه....
فکر اینکه آریا یه روزی دیگه ما رو به زور یادش بیاد....دیگه نتونه فارسی صحبت کنه....یا رومینای 10 سالم بخواد با لهجه صحبت کنه.....
فکر اینکه وقتی ببینیمشون معلوم نیست چند ساله ان و چه شکلی شدن....

همانا امروز چهارشنبه بوده و الان ساعت سه و چهارده دیقه هستش
خیلی وقت بود میخواستیم بنویسیم ولی حسش نمی آمد در وجودمان...که بالاخره آمد
چند هفته پیش قسمت شد و رفتیم دیدن آقای شجریان
البت همایون خان ها...قضیه از این قرار بود که رویا چند روز قبل کنسرت گفت که همایون شجریان نیشابور کنسرت داره...رفتیم سایتش که بلیتا تموم شده بود و در کف موندیم ما...تا اینکه مامان به یکی از آشناهامون که تو نیشابور از افراد بسی سرشناسن زنگ زدن و گفتن که قضیه اینه و اینا....خلاصه...از قرار بلیت گیر نیومد و نشد.... و ما همچنان در کف بودیم که بالاخره خبردار شدیم که بلیتی که به عنوان مهمان به اینا داده بودن رو میخوان بدن به ما
...چون خودشون نمیخواستن برن....و ما بسی ذوق مرگ شدیم.....کلا 3بلیت بود...که یه بلیت رو واسه پسرشون گذاشته بودن... و ما کلی در فکر که حالا من و رویا بریم حمید چه کار کنه و دلمون نمیومد بریم...رسیدیم اونجا...یک کم تو خونشون نشستیم و من نصف گوجه سبزای خونشونو خوردم...که دیگه دیدم حمید(گفتیم حمید هم بیاد فوقش بر نمیره بلیت پیدا نشد) و رویا و پسر اون آقاهه (دوست بابام) بلند شدن همه...منم کیفمو ورداشتم و داشتم بلند شم که یهو آقای...(دوست بابام ) گفت....اااا....تو نمیری؟....و من به این صورت شدم یه دفعه
و حالتی به من دست داد که از زبان اینجانب قاصر است
....خلاصه یه چند دیقه ای به حالت شک بودم...که یعد مامان هم قضیه رو طبیعی کردن گفتن نه دیگه نمیاد...و من هم نا امید کع دیگه کنسرت از کفم برفت
تا اینکه پسرش گفت نه من نمیرم شما برین من تازگی کنسرت رضا صادقی بودم و سنتی دوست ندارم وخلاصه ما هم کلی تعارف خاله خرسه
که نه بابا برو بلیت خودته و اینا که گفت نه دیگه....و ما کلی در دل ذوقیدیم
...البته وقتی رسیدیم اونجا گفت من میتونم بعد که شروع شد بیام(به خاطر همون که همه میشناختنش واسه حاطر باباش) خلاصه .....حالا بلیتا رو گرفتیم....بلیط مهمان ویژست.....ردیف یک....صندلی 1...2...3 
هی وااااااااااااای مممممممممممممممممممممممممن 
دیگه یک کم جوگیر هم شدیم...خصوصا رویا که نصفشو در حال خیس کردن دسمال کاغذیا بود از شدت ذوق

و همین دیگه......و اما اتفاقات اخیر
چند هفته پیش دوست دیگه بابام زنگ زد و ما رو واسه عروسی پسرش دعوت کرد....ما هم پنج شنبه راه افتادیم طرف تهران....جمعه عروسی بود....که از ساعت 7 تا 12 بود و ما 10 رسیدیم....چون آدرسو راننده گم کرد و منم خواستم کمکش کنم گفتم راننده صبحی گفت کاج طرف سعادت آباد و ما فهمیدیم کاج طرف چیتگره

ولی خب خوب بود عروسیش...من و رویا هم با اصرار من رقصیدیم کمی
یه روز رو هم رفتیم کاخ سعدآباد....یه 10...12 کیلومتر پیاده روی کردیم.....بعد کشان کشان من و رویا خودمونو رسوندیم به شیرین دوست رویا....رفتیم تئاتر ایرانشهر....برنامه هاشو خوندیم...آتیلا پسیانی مونولگ داشت که اونو نرفتیم و از فرداش که نهم خرداد باشه تئاتر گلن گری گلن راس داشت که عشق دوران کودکیم
"پارسا پیروزفر" که دوباره تبدیل به سلبریتی دوران جوانیمان شد
کارگردان و بازیگرش بود و از بازیگرای دیگش هم فقط هومن برق نورد رو میشناختم(خیلی باحاله دوستش دارم)....و خلاصه قرار شد فرداش بریم گلن گری گلن راس
. و بعدش که از برنامه های تئاتر با خبر شدیم رفتیم داخل خانه هنرمندان و یک کم کتاب خریدیم و بعدش رفتیم روبروی سینما آزادی و پیتزا بادمجون
و لازانیاء اسفناج خوردیم و سر میز من و رویا ایده میدادیم واسه فیلم مستندی که شیرین میخواد بسازه در مورد ایدز و میگفت شاید حامد بهداد بازی کنه و قطعی نیست هنو...و بعد هم شیرین گفت که بریم خونشون و ما هم رفتیم و چتر پهن کردیم خونشون
و صبح بلند شدیم از خواب و بعد از صبحانه رفتیم اینترنتی واسه تئاتر رزرو کردیم ردیف 7 ام...هشت نفر بودیم....که 2 تاء وسطی رو قبلا گرفته بودن و کنار هم نمیشد گرفت....و بعد از هم جدا شدیم و رفتیم پیش مامان بابا...و رفتیم نهار خوردیم و بعد برگشتیم و من و رویا با عجله دوش گرفتیم و حاضر شدیم و رفتیم طرف ایرانشهر....هنوز هیچکی نیومده بود و ما رفتیم بلیتا رو گرفتیم و بعد شیرین اومد و بعد هم 5 نفر دیگه....ساعت 7:30 فکر کنم رفتیم تو....شیرین اومد به دو تا خانمی که وسط ردیف ما بودن گفت میشه شما بیاین اینطرف ما کنار هم باشه....اونم گفت نه....ما وسط گرفتیم....مبخوایم وسط باشیم....حالا مگه شما میخواین حرف بزنین که کنار هم باشین!

خلاصه بیخیالش شدیم و نشستیم و بعد همین خانمه بسی رو اعصابم بود....اصن آروم و قرار نداشت...بادبزنشو ورمیداشت....شروع میکرد به بادزدن خودش...باز میذاشتش....بعد پاشو یا دستشو میخاروند(نه یه ثانیه دو ثانیه ها....یکی دو دیقه مداوم)....و هر 5دیقه یه بارم در حال صاف کردن صداش بود(انگار قرار بود بعد تئاتر نطق کنه)
...بین اپیزودا هم که 1دیقه شاید بود با بغل دستیش حرف میزد و یه لحظه رو هم از دست نمیداد! خلاصه من در اون لحظات به اینصورت بودم 
ولی خب خیلی خوب بود در کل...کاش ردیف جلوتر بودم فقط 
و الان هم که برگشتیم دیارمان مشهد
والسلام
صدف : چقدر خوشگل
فرشاد.ر : عاشقشم
صدف : چی کارتونه عمو ؟
فرشاد.ر : نفسم بود
صدف : :O ?? !!! :)
فرشاد.ر : خدا رحمتش کنه
صدف :الهی .......... خدا بیامرزه واقعا زیبا بوده
فرشاد.ر : دیگه نتونستم کسی رو دوست داشته باشم بعد از اون
.....
و دوباره به عکس نگاه میکنم...دختر بیست و چند ساله با موهای بلند قهوه ای...پیرهن آبی داره با گردنبند طلایی...ابروهای تقریبن کم پشت قهوه ای که معلومه دست نخوردست با بینی ظریف و چشمای مشکی که یه جور خاصی داره نگات میکنه..نمیدونم توش شیطنت داره یا معصومیت...شاید هردوش...از زاویه ی سه رخش داره بهت نگاه میکنه..صورت گرد ولی برش داری داره...از اونایی که من دوست دارم...میخنده....دستش تو عکس محو افتاده....داره چند تا لاخ موی روی صورتشو میزنه کنار....آماده نبوده که ازش عکس بگیره....داشته موهاشو میزده کنار که یهو صدای تیک دوربینو شنیده...تو حیاط نشسته ...پشتش یه دیوار سفیده و یه درخت...عکس قدیمیه...شاید پلاروید...شاید 30 سال پیش ...
.......
تو فیس بوک که دیدم عکسو که صدف کامنت گذاشته تا کامنت "چقدر خوشگل"صدف بود رو دیدم....یه ساعت بعد رویا صدام زد که عکسو ببینم.....وقتی کامنت "فرشاد.ر" پنچاه و چند ساله رو خوندم تنم مور مور شد.....وقتی عکس مریمو دیدم...که انگار عکسش مال یه دنیای دیگس.....احساس شاید مسخره ای باشه ولی حس میکنم عکسو ازش گرفته و بعدش مریم مرده....شاید عکسو که گرفته مریم رفته بیرونو دیگه برنگشته...
در مورد برنامه هفته پیش """ بفرمایید شام""
واااای خدااااااااااااااااااا......یعنی آخر خنده بوداااااااااااااا
آبرو هرچی خانمه بردن اینا....که بعدا همه بگن جمع 4 نفره آقایون بهتره از خانماست....
خلاصه حالا بگذریم
بعد برنامه شب داشتم با خودم فکر میکردم که تا حالا چند نفر مثل نیلوفر تو بفرمایید شام دیدم و آخریش کدوم بود که بعد از فشار آوردن زیاد به مغزم یادم افتاد همین چند وقت پیش تو شمال بود که با یه شخصی که به بیماری خود درگیری(درسته؟)یا همون درگیری با خود مبتلا بود روبرو شدم
قضیه این بود که وقتی که برای آخرین بار رفتم شمال که مدارکمو بگیرم و بیام مشهد تو راه دانشگاه در حال رفت و آمد بودم و رفتم که از عابر بانک پول بگیرم و بعد اومدمو منتظر تاکسی بودم....یه ماشین واستاد و یه پسر که هیکل درشتی داشت نشست و بعد هم من....قبل از ما هم یه خانم جلو نشسته بود...خلاصه یه مقدار بعدش یه تاکسیه واسه یه خانم دیگه نگه داشت و من که میدونستم زودتر پیاده میشم پیاده شدم و خانمه نشسته کناره پسره بعد هم من.....خانمه که نشست دیگه جا واسه من نبود(پسره جای دو نفرو تقریبا گرفته بود) وگرنه من که باربی ام
....بههههلههههه 
خانمه هم که راحت نشسته بود و تکیه داده بود....منم به زور خودمو جا کردم و لبه جلویی صندلی نشستم(یعنی تکیه ندادم) ماشین راه افتاد....میبینم خانمه که عقب نشسته بود و کاملااا راحت بود رو کرده به خانمه صندلی جلو که خانم شما بیا عقب این آقا که درشته بره جلو....خانمه جلویی گفت نمیتونم...خانم عقبی کنار من گفت یعنی چی نمیتونم خب من الان ناراحتم....من از پرروییش عصبانی شدمو گفتم شما که راحتین...میبینم کم نمیاره میگه نه من ناراحتم...ای خداااااااا
خلاصه خانمه که جلو نشسته بود پیاده شد...میبینم خانمه با یه حالته بی ادبانه ای دستشو به من زد یه جوراایی هل داد میگه برو جلو....منم که قرار بود 20...30 متر جلوتر پیاده شم گفتم من الان پیاده میشم 20 متر دیگه
یه دفعه دیدم از پشتم صدا اومد(سر صندلی نسته بودم از پشت صداشو میشنیدم مثل فیلمهای سیروس مقدم که دوربینو میذاره همه ردیف میشینن
) خانمه میگه زنیکه بیشعوووووووووور
من دیگه واقعا از کوره در رفتم گفتم چه بی ادبه خب پیاده میشم 20 متر دیگه
گفتم: مواظب حرف زدنتون باشین خانم
یهو دفعه انگار آتیش گرفته باشه صداشو برد بالا و تخته گاز رفت
خانم مورد نظر: چیی؟ مگه من به تو گفنم ؟ اصن به تو چه؟ به تو چه ربطی داره( اینجا فهمیدم منظورش با جلویی بوده حرفش)
خانم مورد نظر دوباره: چیه؟ به تو چه؟ فکر کردین میرین دانشگاه خیلی میفهمین دو کلمه درس میخونین؟
منم گفتم 20 متر دیگه پیاده میشم بیخیال...جوابشو ندادم...اونم بیشتر حرصش گرفته از ساکت بودنم....ادامه داد چیه فکر کردی خیلی میفهمی؟.....بعد دیدم راننده میگه خانم چیزی نگفته حالا اون خانمه هم بیچاره جلو نشسته بود گردنش شکسته بود نمیتونس بیاد عقب
باز این خانمه شروع کرد.....نه .....یعنی چی؟ به این چه ربطی داره....خلاصه کلی چرت و پرت گفت و تا رسیدیم منم زود پیاده شدم...حوصلشو نداشتم....رواااااانی
کلا حالمو گرفت اون روز اعصابم کلی خورد شد....
پی نوشت1: حمید داره تختشو رنگ میکنه واسه همین دیشب و پریشب اومد طبقه بالا خوابید...تو هال خوابیده رفتم پیشش میگم حمید خوابم نمیبره داستان تعریف کن واسم
میگه : یکی بود یکی نبود 3 تا بچه بودن شنگول و منگول و حبه انگور....یه روز مادرشون میگه بچه ها مادربزرگ مریض شده برین پیشش واسش این داروها رو ببرین...اینا هم میرن....تو راه شنگول یه گل میبینه میره طرف گل که گلو بچینه گرگ میاد میخورش...از اونور منگول میره یه قورباغه میبینه که میگه تو باید منو ببوسی که بعدش یه شاهزاده میشه...حبه انگور میره یه پادشاه میبینه......(خلاصه یه چیری تو همین مایه ها بود واسم تعریف کرد)....بهش میگم حمید جان کلا نداری راحتی....میگه از تو که بهتره مغزو آکبند گذاشتی...میگم بابا من لااقل دارمو استفاده نمیکم...تو که....
پی نوشت 2: خدایاااااا مرسی....به خاطر این روزاااااا
زمان: دیروز عصر
مکان: اتاقم
ساینا تو اتاقمه و باهم حرف میزنیم...پارمیدا دختر دایی 4,5 سالم میاد تو اتاقم
یه دفعه صحبت نمیدونم کجا میرسه که ساینا میگه ویدای خر چرا....یهو میبینم پارمیدا میگه
(با ریتم کند بخونین)وااااای....گفت ویدااای خر
من و ساینا به هم نگاه میکنیم
ساینا:نه عزیزم...نگفتم خر
پارمیدا:چرا گفتیییی
ساینا: نه...گفتم...(یک کم فکر میکنه)....گفتم خز
پارمیدا:خز....خز یعنی چی؟؟
دوباره به هم نگاه میکنیم
رامونا:خز
....خز یعنی قشنگ....خوشگل
ببین مثلا میگیم ببین چقدر گل سر پارمیدا خزه...چه لباس خزی داره
چند دقیقه بعد پارمیدا رو به ساینا
(دوباره با ریتم کند بخونین)این خزه 
پی نوشت: اسمم که تابلو شد چند بار سوتی دادم تو پستای قبل دیگه گفتم بنویسم ویدا که طبیعی تر باشه داستان
داااااااااااارمممممممم میاااااااااااااااااااام
current city مان دارد میشود مشهد.....![]()
هفته دیگه داریم با تنی چند از اعضای خانواده میرویم که کارهای دانشگاه را راست و ریس نموده و اسباب کشی نماییم و به طور کامل برگردیم سر خانه و زندگیمان ایشاا....
![]()
پی نوشت:این شکلک های آخری رو هم یه دفعه حال کردم پشت سر هم ردیف کنم 
خوشحالیم دیگه![]()
یووووهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

میخواستم هفته اول رو نیام که فقط یه هفته از کلاسامو از دست بدم که اونم هفته قبل از کنکور آزاد که پس فردا 12 آذره باشه...ولی به خاطر نامزدی وحید پسر عموم مجبور شدم بیام و دو هفته از کلاسامو از دست دادم 
خب این دو هفته کلی خوب بود و بعد از کلی دپرسی واسه موندن اونجا یه عالمه انرژی گرفتم و الان هم اصلا رغبتی ندارم واسه برگشتن به اونجا
الان داشتم واسه مامان از خوابگاه میگفتم...از خوبیا و بدیاش.....از اینکه چقدر خوبه که هم اتاقیام الهام و سیما و مینا بچه های خوبین....و از اینکه اون اتاق و کلا بعضی از واحدهای دیگه تو خوابگاه واویلاست
از دختر 68 که معتاد هستش(الیبته خدا رو شکر تو واحد ما نیس)تا کسی که واسه پول یا حتی گرفتن نمره از استاد اهل...باشه
(اتاق کناریمون)
و خب از اون موقعی که این موضوعو فهمیدم اینا چه جوری هستن بدجور استرس ما را گرفته....به مامان و رویا میگم اون دفعه موچینمو قرض گرفته نکنه یه وقت ایدز گرفته باشم میگن نه بابا دیوونه خونی که نشده 
ولی واقعا به معنی این جمله رسیدم که تا وقتی که با کسی زیر یه سقف زندگی نکنی هیچ وقت نمی تونی اونو خوب و کامل بشناسیش....شاید اگه من هر کدوم از اینا رو تو دانشگاه فقط در حد سلام و اینا میشناختم میگفتم چقدر خوبن ولی خب......
روزایی که اونجا بودم اولاش خیلی احساس خوبی داشتم اینکه خب تنها و رو پای خودم هستم و میگفتم دو ساله زود تموم میشه ولی بعد از یه مدت دیگه نتونستم طاقت بیارم(همیشه به مامان میگفتم من میرم یه شهر دیگه...هیچ وقت فکرشو نمیکردم تا این حد احساساتی و به زبان ساده تر لوس تشریف داشته باشم
)
به شدت دلم تنگ میشد واسه خونه...واسه هالمون...واسه دور هم نشستنمون واسه شوخیامون
یه روز داشتم صداهای ظبط شده ی موبایلمو گوش میدادم رسیدم به صداهای خودمو رویا و حمید....شروع کردم به گریه و عجیب دلم تنگ شد واسه اون روزا....واسه شوخیا و مسخره بازیامون...واسه گیر دادن به لهجه همدیگه...که کدوم یکی غلظت لهجه مشهدیش بیشتره![]()
آهنگ گریه نکن TM یا وقتی دلگیری و تنهای Ebi رو میذاشتم و.....میرفتم تو عالم خلصه و گریه و اینا..... انگار تو کشور غریب بودم حالا(آیکن رامونا جو گیر میشود)![]()
ولی خدایی یکی دو هفتش که انقدر حالم بد بود هر شبش گریه میکردم که مینا و سیما که رفتن و برگشتن میگفتن چقدر لاغر شدی تو همین چند روز(روش های نوین لاغری با حضور متخصص رژیم رامونا ض
)
البته باهاشون میخندیدم و شوخی میکردم ولی خنده هام خنده از ته دلم که تو کل فامیل معروفه نبود...با خودم میگفتم یعنی میشه دوباره بشم همون رامونای سرخوش و خوشحال قدیم(آیکن رامونا دوباره جوگیر میشود
)
راستش خیلی وقتا سعی کردم کسی نفهمه که ناراحتم...یعنی کلا اینجوریم...شاید اسمش مغرور بودن باشه...ولی هیچ وقت دوست ندارم کسی بفهمه که ناراحتم...مثلا موقع هایی که مامان یا بابا زنگ میزدنو صداشونو میشنیدم بغض گلومو میگرفت ولی به زور حرف میزدم که متوجه نشن....
یا اون دفعه که با رویا حرف میزدم و فرشید و تکتم پای نت بودنو با رویا چت میکردن رویا که گوشی رو برد از بس قبلش گریه کرده بودم صدام گرفته بود و خب سرما خوردگی رو بهونه کردم ....
....
اما خب الان تنها امیدم واسه رفتن اینه که ترم دیگه اونجا نمیمونم....حاضرم حتی یه ترم توی خونه باشم و واسه سراسری بخونم ولی اونجا نباشم...البته فعلا درخواست مهمانیو انتقالی و اینجور حرفا رو دادم....بچه ها میگفتن اگه خسارت 3 ترمی که مونده رو به دانشگاه مبدا که نوشهره بدی میتونی مهمانی دائم بگیری.....خدا کنه درست شه اینجوری
حالا فعلا امتحان آزاد رو بدیم ببینیم چه پیش می آید
من که عمرا پامو بذارم شمال بعد از تموم شدن ترمم دیگه
خیلییییی خرابن واقعا....یعنی همشون هاااااا.....خیلی چیزا دیدم و شنیدم که خب الان جای گفتنش نیست و همچنین دیگر برویم ومقداری تست بزنیم برای کنکور
این پست هم واسه تخلیه روحی و روانی اینجانب نوشته شده...فقط همین![]()
به مامانم میگم چی میشه الان بهمن بود و من برگشته بودم
میگن من هر جور شده تو رو میارم مادرجان تو تحمل کن این دوماه رو
....بابام میگن فکر کن چند ماه فقط رفتی واسه تعطیلات.....اصلن ترم دیگه رو برگرد بخون دوباره
پی نوشت1:اون موقعی که اونجا بودم یه دختره از دوستای الهام بود اومده بود بالا واحد ما...بعد که رفت الهام میگفت اینو خونوادش طردش کردن ....یعنی کلا این بچه ها که رشد و نموشون کامل شده مادر پدر محترم گفتن الان دیگه شماها باید هرکدوم برین دنبال زندگی خودتون...
....و خب منم تو همون موقع ها که دپرس بودم کلی خوشحال شدم....که خونواده ای دارم که عاشقشونم و اونها هم منو دوست دارن.....و همه جوره پشتم بودن و درکم میکنن.....مرسی خدا
پی نوشت2:یه سری اتفاقات پیش اومد بین اتاق ما و اتاق کناری...و خب وقتی روزای آخر هفته که منو الهام میموندیم اون اتاق حتما تارا یا شبنم با اینکه تا تهران و کرج راهی نبود میموندن و صحنه رو خالی نکردن که رو اعصاب ما اسکیت بازی کنن(بیچاره ها میخواستن ما تنها نباشیم...همین...بعععلههه....بعلههههه)![]()
الهام میگه شبنم اومده گفته این ویدا کجاست....ما که تهرانیم این همه نمیریم...الهام هم نه گذاشته نه ورداشته عدل گفته آخه شماها امید دارین اینجا میمونین و کم میرین
البته خیلی چیزای دیگه تو خوابگاه دیدمو شنیدم که خب گفتنش اینجا جایز نیست....
فقط همین که هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه و هیچ کی خونوادت نمیشن![]()
آخرین بار تو شبای احیا دیدمش....چراغا خاموش بود و همه نشسته بودن....یکی گریه میکرد یکی زل زده بود به یه جا...تو تاریکیا چند نفر اومدن.....محبوبه هم اومد.....چراغا روشن شد.....رو مبل نشستم....حوصله سلام احوال پرسی ندارم.....محبوبه هم جزء کسایی که تازه اومده....اگه میرفتم سلام میکردم باید با خیلیا سلام کنم ولی میرم....روبوسی میکینم.....
دختر 11 سالشو میبنم دخترک لاغر و سبزه ای هستش....با بچه ها بازی میکنه.....خوشحاله.......
.....
پنجشنبه...30 شهریور....پای کامپیوتر نشستم.....صدای مامان میاد....با تلفن حرف میزنه......صداش عادی نیست
مامان:چی؟؟؟؟کی؟؟؟؟کجاااااا؟؟؟؟
میرم پیش مامان
رویا رو مبل حاله و مامان تو آشپزخونه داره حرف میزنه
میرم اونجا
تلفن قطع میشه
میپرسم چی شد؟
مامان:محبوبه تصادف کرده
با خودم میگم لابد تو بیمارستانه
رامونا:حالش چطوره؟
مامان:.....مثل اینکه......
باورم نمیشه......یعنی محبوبه رفت......با شوهرشو دو تا بچش؟؟؟
محبوبه ای که همیشه مجلس گرم کن بود و محال بود خنده از رو لباش بیفته؟به همین سادگی؟
مهلا دخترک 11 سالشو امسال فرستاده بود کلاس رقص
دخترک 6سالش دنیا قرار بود پس فردا اول مهر بره و واسه اولین بار پشت میزای مدرسه بشینه
این چند سال داشت کلی کار میکرد که بره تهران واسه زندگی
یعنی همه چی تموم شد؟فکرشو میکرد که اینجوری بره؟
که دستای مهلا از ترس صندلیا رو چسبیده باشه و همونجوری بمونه و بسوزه
.....
چند سال پیش تو راه کارخونه که میرفته تصادف کرد و انگشتش قطع شد.....یادمه میگفت حتی حاضر بودم دستم قطع شه ولی نمیرم....
.....
دیشب زنگ زدم خونش....گوشیش رفت رو منشی....صدای خودش بود...پرانرژی
یعنی دیگه تو اون خونه هیچکی نیس؟یعنی زندگی جریان نداره تو اون خونه؟
.......
ولی من میدونم که هستین.....همتون....شاد و خوشین......خوشحال تر از همه ی ما.....
ولی یه چیزیو میدونم....اونم اینکه هیچوقت حسرتشو نمیخورم که آخرین بار نرفتم پیشش......
و اینو فهمیدم که اگه کسیو میبینم راحت ازش نگذرم....چون معلوم نیس دوباره ببینمش یا نه
....
روحت شاد....روح تو روح بابک....مهلا و دنیا